تبليغاتX
تنهایی من
آرزويي است مرا در دل
که روان سوزد و جان کاهد
هر دم آن مرد هوسران را
با غم و اشک و فغان خواهد
بخدا در دل و جانم نيست
هيچ جز حسرت ديدارش
سوختم از غم و کي باشد
غم من مايه آزارش
شب در اعماق سياهي ها
مه چو در هاله راز ايد
نگران ديده به ره دارم
شايد آن گمشده باز ايد
سايه اي تا که به در افتد
من هراسان بدوم بر در
چون شتابان گذرد سايه
خيره گردم به در ديگر
همه شب در دل اين بستر
جانم آن گمشده را جويد
زين همه کوشش بي حاصل
عقل سرگشته به من گويد
زن بدبخت دل افسرده
ببر از ياد دمي او را
اين خطا بود که ره دادي
به دل آن عاشق بد خو را
آن کسي را که تو مي جويي
کي خيال تو به سر دارد
بس کن اين ناله و زاري را
 بس کن او يار دگر دارد
ليکن اين قصه که ميگويد
کي به نرمي رودم در گوش
نشود هيچ ز افسونش
آتش حسرت من خاموش
ميروم تا که عيان سازم
راز اين خواهش سوزان را
نتوانم که برم از ياد
هرگز آن مرد هوسران را
شمع ‚ اي شمع چه ميخندي ؟
به شب تيره خاموشم
بخدا مردم از اين حسرت
که چرا نيست ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 13:31  توسط ... | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این دنیا پر از صدای حرکت پاهای مردمی است
که همچنان که تو را می بوسند
طناب دار تو را می بافند...

نوشته های پیشین
آبان 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM